یازده اسفند ۱۴۰۴ ساعت حدود ۱۰ صبح بود. ما باشگاه بودیم که یک خانمی بلند گفت: «پایگاه را زدن». من سکوت بودم. آن روز مدارس بعضی از شهرهای خوزستان از جمله دزفول، تعطیل بود. میگفتند هوا آلوده است. برای همین بیشتر خانمها در هول و ولای بچههای خود بودند که تنها در منزلاند. اما من به این فکر میکردم که پس چرا هیچ صدایی نشنیدیم؟ مربی باشگاه پنیک اتک کرده بود. آخر شوهرش خلبان جنگنده بود و آن روز هم شیفت بود. سعی داشت با شوهرش، «علی»، تماس بگیرد.
علی حالش خوب بود و خانمی گفت نه، پایگاه را نزدند. تهران را زدند.
من از سر جنگ قبلی به میلاد قول داده بودم که وقتی سرکار است و شرایط بحرانی است، با او تماس نگیرم که بتواند تمام تمرکز خودش را بر روی کارش بگذارد.
رفتم خانه. سریع تلگرام و توییتر را چک کردم. بله، تهران را زده بودند. خالهام با من تماس گرفت و جویای احوال میلاد شد. گفتم خبر ندارم. گفت خب یک زنگی بزن. قطع کردم و زنگ زدم به میلاد. صدایش طوری بود. گفتم خوبی؟ گفت آره. گفتم همه چیز خوبه؟ گفت آره. قطع کردم.
نیم ساعت بعد اینترنتها قطع شد (تا الان ۳۶ روز است که قطع است).
من سرگردان بودم. صدای جنگندههایی که از بالای سرمان رد میشد عصبیام کرده بود. همسر همکار میلاد، که دو سالی بود منتقل شده بودند تهران، تماس گرفت و خبر داد که گویا محل کار میلاد را بدجور زدند (چرا خب از هفتصد کیلومتر آنورتر، بعد از مدتها زنگ میزنی و همچین خبری میدهی؟). من گفتم نه، میلاد اوضاعش خوب است. گفت بهتر است باز هم با او تماس بگیرم. همان موقع مریم، دوستم، تماس گرفت و گفت محل کار میلاد را زدهاند و میلاد حالش خوب است. من زدم زیر گریه. تمام استرس آن سه چهار ساعت در آن اشکها پنهان شده بود.
صدای جنگندهها کلافهام کرده بود.
تصمیم گرفتم بروم خانه مریم. همان موقع میلاد در را باز کرد و آمد. عصبی، کلافه و ترسیده. میلاد دو ساعت در جان پناه، زیر موشک و راکت گیر کرده بود و مرگ را جلوی چشمش دیده بود. میلاد تا به امروز که شانزدهم فروردین ۱۴۰۵ است، دیگر میلاد سابق نشده. هر وقت از در پایگاه رد میشویم، تپش قلب میگیرد و من با پوکساید، چند وقتی هست که آرامترش کردهام.
ما از همان روز اول از خانهمان خارج شدیم. دو هفته اول خانه خواهر شوهر مریم، در کوی نیرو بودیم. بعد رفتیم خانه آقای عباسی در مرکز شهر دزفول. آقای عباسی نزدیک عید رفت الیگودرز و به شوهر مریم گفته بود بیایید خانه من. خانه من خالی است. ما هم از همان موقع اینجاییم.
قبل از عید، یک روز رفتیم خانه تا کمی مثلا خانه تکانی کنیم. میلاد گفت من میخوابم. من هم یخچال را ریختم بیرون و شروع کردم به تمیز کردنش. مرغ جوجهای در سرخکن گذاشتم و برنج را در قابلمه جدیدمان دم کردم. ساعت ۵ میلاد را بیدار کردم تا ناهار بخوریم. اول گفتیم وسایل یخچال را بچینیم. میلاد کشو به دست بود که گفت: «سیسسس. صدای جنگنده میاد». من رفتم در حیاط تا اوضاع را بررسی کنم (عجب کار اشتباهی!). وسط حیاط ایستادم و زل زدم به آسمان. میلاد هنوز کشو به دست در چهارچوب در خانه بود. گفتم: «آررره. بیا ببین. اوناهااااا». اما صدا هی نزدیک میشد. (بعدها فهمیدم آنچه دیده بودم جنگنده نبود، موشک و دودش بود که به سمتم میآمد). نگاهی به میلاد کردم و گفتم: «میلاد؟». میلاد داد زد: «میخواد بززززنه. بیاااا تو و پرده رو بکش». دوییدم. پرده خانه را پشت سرم کشیدم که شیشهها اگر شکست کمتر پخش شود. میلاد همان جا خودش را انداخت زمین و من دوییدم سمت انباری که شیشه ندارد، خوابیدم روی زمین. در همین مدت دیدم که در پشتی، که تو این چهار سال، پلمپ بود، با شدت موج انفجار باز شد. البته آن موقع فکر کردم شیشهها شکست. میلاد دااااد میزد: «بخواب! دهنتو باز کن. سرتو بگیر! دهنتو باز کن». بعد صدای انفجارهای راه دور آمد. فهمیدم انبار مهمات منفجر شده. بیشتر ترسیدم. میلاد را صدا زدم که بیاد پیش من. آنجا امنتر بود. میلاد متوجه در بازشده شد. در همان گیجی گفت: «تو درو باز کردی؟».
گفتم صدا میآید. گفت تا همه چیز آرام نشده نباید برویم بیرون. به خالهام اسمس دادم. حس میکردم لحظههای آخر عمرم است.
شوهر دوستم زنگ زد گفت: «میلااااد کجاایی؟ زود بیا بیرون. الان همه چیز میترکه». بالاخره از آن شوک بیرون آمد و گفت سریع آماده شو بریم. من زیر گاز را خاموش کردم. و وسایل یخچال و فریزر را همان طور در وسط خانه رها کردم و زدم بیرون. سوار ماشین شدیم و دیدیم همه سراسیمه دارند از پایگاه فرار میکنند.
رسیدم جلوی خانه خواهرشوهر مریم. زدم زیر گریه. «خانهام» را پشت سرم رها کرده بودم.
خلاصه بگویم، دومین سنگرشکن را روز اول عید در خانه آقای عباسی تجربه کردیم. من باز هم در حیاط بودم :)) با آنکه از پایگاه فاصله داشتیم، ولی موج انفجار به صورتم خورد. فکر کردیم دزفول را زدند. اما آقای همسایه با میلاد تماس گرفت و گفت پایگاه را زدند، تمام شیشههایت شکسته است.
یک ساعت بعد رفتیم خانه و دیدیم بله. تمام شیشههایم شکسته است.
این روزها خیلی به همه سخت گذشته است. دلم پیش تمام دوستها و خانوادهام در تهران است که هر روز چندین بار صدای بمب و موشک و راکت و جنگنده را تحمل میکنند، میترسند، فرار میکنند، قایم میشوند و گریه میکنند. من نمیتوانم حالشان را درک کنم و حس میکنم با آمدنم به خانه آقای عباسی، به آنها خیانت کردهام. دوست داشتم بروم تهران، چیتگر، خانه خالهام که هر روز این چیزها را تحمل میکند. اما مسیر ناامن، نگرانی از بنزین، شغل میلاد و دلمشغولی برای خانه، اجازه نمیدهد راحت تصمیم به رفتن بگیرم. ماندهام در خانه آقای عباسی. کنار مریم و خانوادهاش.۳۶ روز!
پس فردا مهلت ترامپ تمام میشود. شاید دیگر برق نداشته باشیم.