آخرین مطالب

نوشته‌های خودم

۴۴ روز است اینترنت نداریم! 

چقدر اینترنت نداشتن سخت است. مثلا می‌خواستم سرچ کنم «شماره تلفن مقبره عطار نیشابوری»، نمیشد. آچمز می‌شدم و رهایش می‌کردم. من از اول اسفند ۱۴۰۴ درآمد نداشتم، چون از نهم اسفند و با شروع جنگ ایران با امریکا اینترنت بین الملل قطع شده است. امروز،…

نوشته‌های خودم

هشت سال جنگ ساکنین پایگاه چهارم چه کردند؟ 

روز ۳۸ام جنگ، پنج بار پایگاه چهارم را زدند. هشت صبح، در منزل آقای عباسی بودیم که با صدای اولین انفجار از خواب پریدیم. همان جا، در رختخواب نشستیم و به صدای جنگنده‌ها گوش میدادیم. خیلی نزدیک بودند و انگار موشکی داشت به سمت زمین…

نوشته‌های خودم

آوارگان جنگ زده پایگاه چهارم 

از ترسو بودن بعضی‌ها، با آن عکس پروفایلشان در ایتا، همین بس که هنوز یک گلوله به سمت پایگاه چهارم شلیک نشده بود و یک ساعت از شروع جنگ نگذشته بود که دُمشان را گذاشتند روی کولشان و از دزفول رفتند! آقا! شاید فردایش جنگ…

نوشته‌های خودم

باز هم جنگ شد! 

یازده اسفند ۱۴۰۴ ساعت حدود ۱۰ صبح بود. ما باشگاه بودیم که یک خانمی بلند گفت: «پایگاه را زدن». من سکوت بودم. آن روز مدارس بعضی از شهرهای خوزستان از جمله دزفول، تعطیل بود. می‌گفتند هوا آلوده است. برای همین بیشتر خانم‌ها در هول و…

نوشته‌های خودم

مامان عزیز رفت 

مامان عزیز (با سکون روی ن)، مادر مادرم بود. و خب چون مادر من معلم و شاغل بود، خیلی وقت‌ها لای دست و پای مامان عزیز بزرگ شدیم. البته بیشتر داداشم؛ مسئولیت من با تنها خاله‌ام بود. اما اوج ارتباط و وابستگی من با مامان…

نوشته‌های خودم

جنگ و پناهگاهی که پناهی نبود 

بیست و چند خرداد ۱۴۰۴ اسرائیل به ایران حمله کرد و جنگ ۱۲ روزه شروع شد. با صدای زنگ تلفن میلاد در ساعت ۴ صبح جمعه. از همان صبح جمعه، کم‌کم آدم‌های پایگاه، خانواده‌های دزفولی، اندیمشکی و خرم آبادی که کسانی را در این اطراف…

نوشته‌های خودم

آخرالزمان در خوزستان و دهان باد کرده چیل چیل 

قبلاها، آن زمان که هنوز در تهران بودم، می‌شنیدم که می‌گویند «خوزستان هوا ندارد». همان تابستان اولی که آمدم دزفول، به چشم دیدم «خوزستان هوا ندارد» یعنی چه. همه چیز رنگ زرد و قهوه‌ای گرفته بود. روی همه چیز خاک نشسته بود. مجبور بودم برای…

نوشته‌های خودم

انگار از زندگی در پایگاه چهارم خسته شده‌ام 

گاهی اوقات احساسات دوگانه دیوانه‌‌ام می‌کند. یک بامم و دو هوا. هفتاد و دو ملت در پایگاه و تجربه زیسته‌ام در تهران؛ دوستانم، خانواده‌ام، همه چیز. خیلی چیزها را نمی‌فهمم. از بعضی چیزها می‌گذرم و بسیاری از چیزها روی مخم هست؛ به غایت روی مخم…

نوشته‌های خودم

در پایگاه چهارم شکاری وحدتی چه می‌گذرد؟ 

چقدر از نوشته‌های پایگاه استقبال شد. من تجربه زندگی در پایگاه را نداشتم. دقیقا سه سال شد که پایگاه وحدتی هستم و اگر بخواهم بگویم چجوری گذشت، باید بگویم خوب است. خوب بود. نمی‌دانم تا چند وقت خوب است. اینجا همه ده سال، پانزده سال،…