البته داریم به نفس‌های آخر خرماپزان نزدیک می‌شویم. امروز آخر مرداد است و من فکر می‌‌کنم امسال نسبت به سال‌‌های قبل خیلی سخت‌تر گذشت. شاید دیگر پیر شده‌ایم و اعصاب‌هایمان کشش ندارد.

می‌توانم بگویم امسال تابستان به ندرت از خانه بیرون آمدم. روزهای شنبه می‌روم استخر آفتاب و آفتاب می‌گیرم و کمی شنا می‌کنم. «تن لاین» هم دارم تازه.

سه روز در هفته هم می‌روم آموزشگاه و با موتور سی ثانیه هم در راه نیستم. بقیه‌اش خانه خانه خانه.

دوست داشتم کلاس سفالگری بروم. اما هوا خیلی گرم است و واقعا نمی‌توانم در مسیر رفت و آمد به شهر باشم. کاش پایگاه تفریخات بیشتری برای بزرگسالان در نظر می‌گرفت. اینجا یک سالن بدنسازی دارد که آن هم از اول تابستان نرفتم. بس که گرم و شلوغ است. زدم زیر همه چیز.

فشار اقتصادی دارد شدیدتر می‌شود. آره، ما همیشه گفته‌ایم گرانی است و دوام آورده‌ایم، اما به قیمت کوچک‌تر شدن سفره‌مان.

یک روز مهمانی شام هم دادم. آن خانواده‌ای که دو هفته اول جنگ مهمانشان بودیم. آلبالوپلو درست کردم و از استرس مردم. مگر دم می‌کشید آن برنج لامصب. زیادی زنده آبکش کرده بودم. آخرسر هم ته دیگش سوخت و کربن شد.

کتاب جزء از کل را با گروه کتابخوانی‌مان خواندیم. درواقع من گوش دادم. بد نبود. اگر نسخه چاپی‌اش را می‌خواندم، قطعا وسط کار رهایش می‌کردم.

به کتاب صوتی علاقه‌مند شده‌ام. حداقل دارم هر چند هفته یک بار یک کتاب میخوانم. الان ادامه برادران کارامازوف را گوش می‌دهم. پنجاه ساعت است و تازه ۳۸ ساعت دیگر مانده.

یک کاری که جزو نفریحاتم شده، برچسب زدن به خوراکی و مواد مصرفی و نوشتن تاریخ شروع استفاده‌شان است. بعد در یک دفتر هم می‌نویسم و حساب می‌کنم چقدر طول کشیده تا مثلا یک قوطی رب تمام شود.

چمیدانم. در خودم می‌لولم.

شما کلاس رقص در دزفول یا اندیمشک سراغ ندارید؟

اصلا جایی هست برویم و با آدم‌ها معاشرت کنیم؟