مامان امیرحسین پای تلفن گفت: «انگار حیوونا میدونن تو چقدر دلت مهربونه و به تو پناه میارن.»
نمیدانم! شاید اینطور باشد.
هفته گذشته، یک شب، درحالی که داشتیم به چیل چیل و زغالچه غذا میدادیم، سایه یک سگ را در خانه مرجان اینا، دو خانه آنورتر، دیدم. توله سگ کوچکی بود. فردا صبحش، میلاد ناله کنان گفت: «وای اینو کجای دلم بذارم». آن سگ، آن توله کوچک، آمده بود جلوی در خانه ما. داشت آبی که از لباسها چکیده بود، لیس میزد. فهمیدم تشنه است. سریع ظرف آبی گذاشتم و کلی از آن خورد.
آخ! آنقدر عصبانی بودم که نگو. چرا مرجان اگر توله سگی آورده، مراقبش نیست و آب و غذا ندادهاش؟ چادر گلگلی را سر کردم و رفتم در خانهشان را زدم. سگه هم دنبالم آمد. اثری از ظرف آب و غذا نبود. بیشتر عصبانی شدم. کسی در را باز نکرد. برگشتم حیاطمان. سگه هم دنبالم آمد.
سگ کوچک و بسیار بازیگوشی که همهاش دوست داشت بازی کند. زنگ زدم به مادر امیرحسین. ماجرا را تعریف کردم و گفتم میتواند با مرجان تماس بگیرد؟ صحبتهایمان را امیرحسین شنید و بدو بدو آمد خانهمان. شروع کرد با سگه بازی کردن و بعد از چند دقیقه با خودش بردش!!
خانم میزرایی، همسایه بغلیمان، در خانه را باز کرد و بهم گفت این سگ برای مرجان نیست. سگ ولگردی است که آنها بهش غذا دادند، و شب در حیاط خانهشان خوابیده.
واااای! یک توله سگ بیمادر که باید الان در کنار مادرش بازی کند! چکارش کنیم؟ چطور با این همسایههای سگ ستیز، از آن مراقبت کنیم؟ احتمالا در پروژههای سگکشی پایگاه، مادرش را کشتهاند. عصری شنیدم که امیرحسین سگ را صدا میزند: کوچولو بیا!
اسمش را گذاشت کوچولو. شنیدم برایش آشغال گوشت خریده بود، شیر داده بود، نان و برنج داده بود. خدا خیرش بدهد. شکمش را سیر کرده بود. کوچولو آنقدر کوچک بود که نتواند برای خودش غذا پیدا کند.
اما همه چیز به این خوبی پیش نرفت.
فردا عصرش مادر امیرحسین زنگ زد و گفت «باید فکری کنیم. من نمیتونم از در خانه بیرون بیام. امیرحسین این سگ رو در حیاط خانه نگهداری میکنه و من به طور وحشتانکی از سگ میترسم. او از کوچولو دست نمیکشه و میخواد بزرگش کنه.»
خب؟ به من چه؟
گفت: «نمیدونم انگار حیوونا میدونن تو قلب مهربونی داری، میان سمتت.»
اما من که نیاوردمش. در حیاط مرجان بود. من فقط کمی آب دادم.
خلاصه بعد از مشورتهای فراوان، قرار شد کوچولو را ببریم سایت میلاد اینا. سربازها بهش غذا میدادند و من هم از این بابت دغدغه نداشتم.
فردا صبحش صدای امیرحسین نمیآمد که کوچولو را صدا بزند.
از خانم میرزایی پرسیدم، گفت خبر ندارد. فقط میداند کوچولو نیست و امیرحسین هم دنبالش میگردد.
عصرش صدای شستن حیاط خانه امیرحسین اینا میآمد.
مادر امیرحسین مطمئن بود که کوچولو برنمیگردد.
کوچولو آمد و زود رفت