می‌دانید مشکل از کجا شروع شد؟ از تابستان ۱۴۰۰. مرداد ۱۴۰۰. وقتی کرونا دلتا گرفتم و بعد از یک هفته که رو به بهبود نبودم، دکتر گفت: احتمالا ریه‌ات درگیر شده.

بعد که CT ریه دادم، متوجه شدم بله. ۲۰ درصد از ریه‌ام درگیر شده است. آن زمان در طبقه متوسط جامعه بودیم (الان چند طبقه سقوط کردیم). اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که وای آمپول‌هایش خیلی گران است. ناراحت بودم که دکتر گفت: نگران نباش. جوونی و بیماری زمینه‌ای نداری و «به موقع اومدی». هنوز هم این به موقع آمدی، بعد از پنج سال در ذهن من مثل تابلوهای تبلیغاتی چشمک می‌زند. من با ۱۲ آمپول دگزا (چون زود رفته بودم، نیازی به آن آمپول‌های گران نبود و دکتر گفت با دگزا حل می‌شود) خوب شدم.

بعدش چه شد؟

پنج ماه بعد آمدم دزفول. دلیل دوم: اگر اینجا مریض شوم هیچ کس نیست به دادم برسد.
بیماری‌های من کم‌کم شروع شد. معده‌ دردهای سخت که دکتر همان موقع تشخیص داد دلیلش روانی است و به خاطر دوری از خانواده اتفاق افتاده است. البته دو سال پیش به قدری دردهام شدید شد که به ناچار آندوسکوپی شدم و هیچی نبود. از آن روز دیگر معده دردهای مزمن نگرفتم!

گلاب به رویتان، یبوست‌های سخت. هر زمان پایم را می‌گذاشتم تهران خوب می‌شدم، تا برمیگشتم دزفول، دوباره شروع می‌شد.

عفونت‌های زنان که خوب نمی‌شد و داروهای سنگینی که پدر من را درآورد. طوری شدم که به آنتی بیوتیک حساسیت پیدا کردم، به مترونیدازول.

از زمانی که کار تدریس در آموزشگاه هم شروغ کردم، سرماخوردگی‌های پی در پی را هم به آن اضافه کنید. همین پارسال، یک آنفولانزای سختی گرفتم که از آن کرونا هم تجربه بدتری بود.

دلیل سوم: سرطان مادرم و بالا رفتن سنم. یادتان هست که دکتر کرونایم گفت «جوانی»؟ سنم داشت می‌رفت بالاتر و فاصله‌ام با امراض مختلف کمتر می‌شد. از همان سال ۱۴۰۱ سونوگرافی‌های سینه را شروع کردم.۳۲ ساله بودم. پایین برگه سونگرافی نوشته بود از ۳۵ سالگی باید ماموگرافی شوید. بعد از تولد ۳۵ سالگیم همه چیز بدنر و بدتر شد.

شما که غریبه نیستید؛ جلوی آینه می‌ایستادم و گریه می‌کردم که لابد توموری، غده‌ای چیزی در من هست. از یه یک جایی به بعد دیگر کنترلم از دستم خارج شد و ترسیدم. تصمیم گرفتم نزد روانپزشک بروم. زمانی که نوبت گرفتم، جنگ ۱۲ روزه شروع شد. دیگر از سرم افتاد.

تا خرداد امسال. چکاپ سالانه سینه. و بله یک توده در سینه چپم بود. اولین دکتری که رفتم گفت «چون مادرت سابقه دارد، بهتر است یک ام آر آی بدهی». مادر ما هم عجب چیزی برایمان به یادگار گذاشت.

در مسیر آموزشگاه همه‌اش با خودم حرف میزدم که فرناز چیزی نشده، اصلا چیز مهمی نیست، نهایتا عمل می‌کنی.

از قضا داشتم پازل درست می‌کردم. و محبوبه، دوست صمیمی‌ام، زمانی فوت کرد که تازه پازل مونالیزایش را باز کرده بودیم و داشتیم می‌ساختیم. می‌گفتم لابد من هم میمیرم.

دوباره تصمیم گرفتم نزد روانپزشک بروم. این بار رفتم. و الان داروهای ضد اضطراب مصرف می‌کنم. سونوگرافی‌ام را هم نزد یک جراح دیگر بردم که گفت چیزی نیست. «اما چون سابقه خانوادگی داری» سه ماه دیگر تکرارش کن. قرص ویتامین ای و گل مغربی هم برایم نوشت. سه ماه بعدش، همین دو هفته پیش بود. اوضاع خوب بود و قرار شد شش ماه دیگر سونو را تکرار کنم.

همه این‌ها را گفتم که در نهایت به این نتیجه برسم که چت جی پی تی به این چیزی که من هستم می‌گوید اضطراب سلامتی. من حتی با یک گلو درد ساده استرس می‌گیرم. یا یک درد ساده در پهلو فکرم هزار جا می‌روم. و تا دکتر تایید نکند که چیزی نیست، اصلا آرام و قرار ندارم.

بگذارید گوشه‌ای از فکرهایم را به رشته تحریر درآورم:

  • داخلی – رستوران: نکنه اینو بخورم مسموم شم؟
  • بیرونی – رودخونه و دریا و آب: نکنه مریض شم و سرما بخورم؟
  • بیرونی – استخر: نکنه آبش کلر درست حسابی نداشته باشه و عفونت بگیرم؟
  • داخلی – آموزشگاه – [عطسه یکی از شاگردان]: اه. نکنه سرمابخورم؟
  • بیرونی – جاده: قطعا توی راه مریض میشم.
  • داخلی – مغزم: نکنه از این مریضی‌هایی بگیری که معده و روده‌ات رو دربیارن؟
  • داخلی – مغزم [مثانه درد]: نکنه سرطان مثانه گرفتم؟
  • ……

همه آن دلایلی که گفتم دست به دست هم داد تا من هر شب به این فکر کنم که شاید امشب آخرین شب آرامش من باشد. شاید فردا یکی بمیرد، یکی مریض شود یا خودم یک طوری‌ام شود. با این داروها کمی این نشخوار فکری بهتر شده، اما هنوز ساکت نشده.

اگر آدم ریلکس و بی‌خیالی هستید، خدایتان را هزار مرتبه شکر کنید.