اوایل دی ماه ۱۴۰۴، چیل چیل خانم، گریه حیاطمان، خاستگاران زیادی داشت. یک شب آمده بود روی کولر دراز کشیده بود و ۳ – ۴ تا گربه نر هم پایین کولر تماشایش می‌کردند و منتظر نیم‌نگاهی از سمت چیل‌ چیل بودند. در بین آن گربه‌ها، یک گربه نر مشکی که پای جلویش لنگ میزد، نظرم را جلب کرد. پیش خودم گفتم کاش چیل چیل او را برای همسری برگزیند! وقتی نظرم را به خواهر میلاد گفتم، گفت تو چجور مادری هستی که برای دخترت یک شوهر شل را انتخاب کردی؟

راست می‌گفت. کدام طرحواره را دارم؟

قبل از جنگ، یعنی اوایل اسفند، شکم چیل چیل کم‌کم برآمده شد و فهمیدم بالاخره دم را به تله داده. من مرتب برای چیل چیل گردن مرغ می‌خرم، میپزم و هر روز بخشی از آن را برایش میریزم. در جنگ هم این روند ادامه داشت، منتها با دغدغه بیشتر. چون دیگر کسی در پایگاه نبود که زباله و پسماندی تولید کند و گربه‌ها بتوانند در سطل آشغال به دنبال لقمه نانی باشند. یا حیوان دوستانی کمی ته مانده غذا برایشان بریزد.

وقتی می‌آمدم خانه، ۴ – ۵ تا گربه در حیاطمان دور و برم می‌پلکیدند تا از دستم غذا بگیرند. غذا پیدا نمی‌شد که. چیل چیل زیبا هم بینشان بود. گردن مرغ را آب‌پز می‌کردم و می‌گذاشتم یخچال، هربار قسمتی را به آنها می‌دادم. تازه همش فکر و خیال می‌کردم که این بندگان خدا در این سر و صداها چه می‌کنند؟

سنگرشکن اول فروردین فکر کنم کار خودش را کرد. پس از آن بود که دیدم شکم چیل چیل کوچک شده. فکر کنم از ترس سقط کرده بود. بچه‌ای در کار نبود. چیل چیل بود که می‌آمد غذا می‌گرفت. گربه سیاه شل هم آن حوالی می‌پلکید و با احتیاط فراوان به غذاها نزدیک می‌شد.

اواخر عید بود که همسایه بغلی، خانواده میرزایی، که آمده بود سری به خانه‌اش بزند، زنگ زد گفت چیل چیل و بچه‌اش در پشت بام خانه روبه‌رویی هستند. آمدی سر بزنی، او را از آنجا صدا کن. یک بار همین کار را کردم. دیدم چیل چیل سرش را از پشت بام بالا آورد و مرا نگاه می‌کرد. بعدش بدو بدو آمد پایین پیش من. اما بچه‌ای ندیدم.

باز هم بچه‌ای ندیدم.

جنگ تمام شد و بچه‌ای ندیدم. درواقع آتش بس شد و بچه‌ای ندیدم.

رفتیم تهران، رفتیم مشهد. پس از دو هفته برگشتیم خانه. در همان بدو ورود، دختر همسایه، دختر آقای میرزایی، را در کوچه پشتی دیدم که ایستاده. گفت خااااله بیا ببین.

بالاخره دیدمش. یه گربه سیااااه، اندازه یک کیف کوچک. مشخص شد چیل چیل به همان گربه سیاه شل جواب مثبت داده است.

از آن روز که برگشتم، «همسایه‌ها یاری کنیم تا من بچه‌داری کنم» شدیم. همه‌مان حواسمان به چیل چیل و «زغالچه» هست. اسمش را گذاشتم زغالچه. تک بچه چیل چیل. نمی‌دانم بقیه‌شان چه شدند. شاید جزو شهدای جنگ رمضان‌اند.