روز ۳۸ام جنگ، پنج بار پایگاه چهارم را زدند.

هشت صبح، در منزل آقای عباسی بودیم که با صدای اولین انفجار از خواب پریدیم. همان جا، در رختخواب نشستیم و به صدای جنگنده‌ها گوش میدادیم. خیلی نزدیک بودند و انگار موشکی داشت به سمت زمین می‌آمد. صدای هی نزدیک‌تر می‌شد. شوهر دوستم در همان خواب و بیداری سعی داشت برود حیاط. گفتم بشین، الان خیلی شدید میزند. همه جا لرزید. دو تای دیگر هم زد که دورتر بود. میلاد و شوهر دوستم یک ساعت بعد رفتند پایگاه تا ببینند اوضاع خانه‌ها به چه شکل است. ساعت ۹ باز هم یکی دیگر زد.

این یک الگوی جدید بود. هیچ وقت در زدن‌هایش فاصله نمی‌انداخت.

ما ظهر رفتیم خانه‌مان در پایگاه. می‌خواستیم لباس بشوریم. در این بین دنبال چیل چیل هم می‌گردم تا به آن طفل معصوم که بچه هم دارد، غذا دهم. (چیل چیل گربه محله است، رچوع شود به پست‌های قبلی). خیلی غذا خورد. دعوایش کردم بس است. بگذارد گردن‌هایی که برایش پخته‌ام برای روزهای بعد هم بماند.

امروز حتی کمی هم شاتوت از درخت حیاط چیدم. با استرس. آن دیالوگ معروف بود که میگفت: «آقا، یه توت مارو نجات داد»، برعکسش ممکن است برای من صادق شود :))

پیرمردی در جلوی در خانه آقای عباسی از میلاد پرسید که کجا را زدند؟ پایگاه؟ اگر پایگاه بود، اشکالی ندارد. ما مردم را نزند فقط.
ما هیچ ما نگاه بودیم.

بعضی از دوستانمان که در یک گروه «ایتایی» دور هم هستند، یک صحبت مشترک می‌کنند: «پایگاه دیگر جای زندگی نیست». حتی یکی‌شان گفته بود: «شده کلیه‌ام رو بفروشم، یه خونه تو دزفول میخرم، چه اینا بمونن، چه نمونن، این چه زندگی‌ایه؟».

من ناراحت می‌شوم. پس هشت سال جنگ ساکنین پایگاه چه کردند؟

میلاد هنوز هم وقتی وارد پایگاه می‌شویم، استرس زیادی می‌گیرد. صدای جنگنده و پهپاد را می‌شنود و حالش دگرگون می‌شود. پایگاه در سکوت عجیبی فرو رفته و خیلی سوت و کور شده است. برای همین کوچک‌ترین صداها هم راحت به گوش می‌رسد.

هدف تمامی حملات در دزفول، پایگاه چهارم بوده، گاهی هم پادگان یا همان تیپ زرهی. البته تا به الان که نوزدهم فروردین است، مناطق مسکونی موشک نخورده‌اند، فقط آسیب از موج انفجار داشتند. اما خب. ما نمی‌دانیم چه کسی خطا می‌کند، چه کسی لانچر می‌آورد و چه کسی وارد می‌شود!

امروز فهمیدم این ماییم که با داشتن این همه تروما، دیگر «نمی‌توانیم» در پایگاه چهارم زندگی کنیم.

فعلا که بازار روز پایگاه چهارم از شدت موج انفجار آسیب زیادی دیده است. تمام مغازه‌ها، دقیقا تمام مغازه‌ها، شیشه‌هایشان شکسته، سقف‌های کاذب‌شان ریخته و از جنس خالی شده‌اند. یک بازار روز خالی، دقیقا در روزهایی که شاید می‌توانستند بیشترین فروش را داشته باشند. این موضوع برای فدک هم صادق است. آرایشگاه‌هایی که کل سال منتظر درآمد شب عید بودند. دقیقا از ۹ اسفند همه چیز تعطیل شده.

 

می‌گویند امشب ساعت سه و نیم ترامپ زیرساخت می‌زند. نشسته‌ایم انگار منتظریم سال تحویل شود. ای بختت دختر خاورمیانه نشین.

پ.ن: آقا! پایگاه‌ها جزو زیرساخت نیستند؟ چیزی ازشان نمانده دیگر!