چقدر اینترنت نداشتن سخت است. مثلا میخواستم سرچ کنم «شماره تلفن مقبره عطار نیشابوری»، نمیشد. آچمز میشدم و رهایش میکردم. من از اول اسفند ۱۴۰۴ درآمد نداشتم، چون از نهم اسفند و با شروع جنگ ایران با امریکا اینترنت بین الملل قطع شده است. امروز، ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، تازه گوگل وصل شد. (واقعا به حال خودم با این وضعیت زندگی، متاسفم).
۱۹ فروردین آتش بس شد و ما در یک سرگردانی دیگر رها شدیم. چه شد اصلا؟ نمیدانیم. با ترس و لرز برگشتیم پایگاه چهارم. خانه را گرد و خاک برداشته بود. هنوز تکه شیشه پیدا میکردم. دو روز تمام، یک خانه تکانی اساسی کردم. یکهو گفتیم تا آتش بس هست برویم تهران و مشهد و به خانوادههایمان سر بزنیم.
در حمام را به همان شکل رها کردیم* و راهی تهران شدیم.
هنوز کسی به پایگاه برنگشته بود. ما دو شب ماندیم و برعکس همه رفتیم. آخ. عزای برگشتن به پایگاه را گرفتهام. حوصله آن آدمهای عقب مانده و دگم را ندارم. (امیدوارم از آدمهای پایگاه کسی این متن را نخواند. اگر خواندید، ناراحت نشوید. شاید شما دگم و عقب مانده نباشید. اگر بودید، پس کاری از دست من برنمیآید. بروید در تنهایی خود، به تفکرات و ایدئولوژیهای عقب ماندهتان فکر کنید. چه پرانتز طولانیای!)
همسایه نامردم، بعد از ۴۴ روز فرار کردن، تازه زنگ زد و من جواب ندادم. حوصلهاش را نداشتم.
مدیر آموزشگاه زنگ زد گفت میخواهم کلاسها را برگزار کنم. من در راه مشهد بودم. گفت خب باشه. کلاس تو راه دیرتر برگزار میکنم.
همه برگشتن به ریتم و نظم زندگی خودشان و من هنوز تا یک هفته دیگر در جادهام.
۴۴ روز است اینترنت نداریم!