از ترسو بودن بعضیها، با آن عکس پروفایلشان در ایتا، همین بس که هنوز یک گلوله به سمت پایگاه چهارم شلیک نشده بود و یک ساعت از شروع جنگ نگذشته بود که دُمشان را گذاشتند روی کولشان و از دزفول رفتند!
آقا! شاید فردایش جنگ تمام میشد! کمی صبر میکردید!
یک ماه از جنگ گذشت و تو حملات مختلف، شیشهها به تدریج و نوبتی میشکست، اما بعضیها حتی به خودشان زحمت ندادند سری به خانهشان بزنند.
این بعضیها، ترجیح میدادند جان دیگران را به خطر بیندازند و خراشی بر جان خودشان نیوفتد، و به دیگران بگویند سری به خانه منم بزن، اگر شیشهای شکسته، کارتنی چیزی بزن. همینقدر بیاهمیت، بیمسئولیت و جان دوست.
دز این جنگ، اما، بر عکس جنگ دوازده روزه، خیلیها هم ماندند. نرفتند. تا جایی که شد ماندند. خیلیها برای عید رفتند شهرشان. اما این سری، هیچ چیز شوخی بردار نبود. ما داشتیم میمردیم برای یک ساعت خواب بی استرس. برعکس همه اهالی دزفول!
من خیلی از دزفولیها خشم دارم. بیچارهها تقصیری هم ندارند. اما آنها دارند زندگی عادیشان را میکنند. یک موشک هم در شهرشان نخورد. اما هروقت خانه آقای عباسی میلرزید، درواقع پایگاه را زده بودند. از هفته پنچم پادگان نیروی زمینی هم اضافه شد. خدا را شکر. فقط ما در تیررس دشمن نبودیم.
بیچاره اندیمشکیها. مخصوصا اهالی کوی نیرو. آسیبهایی که آنها دیدند، از اهالی منازل سازمانی هم بیشتر بود. آنها جنگ را با پوست و گوشت و استخوان حس کردند. با هر بمب و موشکی، شیشههایشان میشکست، دیوارهایشان ترک برمیداشت و حتی بخشی از سقف و دیوار میریخت. آخ! برعکس دزفولیها!
اما در این بین، ما ساکنین پایگاه بیچاره بودیم، آواره بودیم، جنگزده بودیم. ماییم که ۳۷ روز است تشنه یک ساعت خوابیدن روی تخت خودمان هستیم.