سگ، کوچولو، در حیاط - پایگاه چهارم شکاری
نوشته‌های خودم

کوچولو آمد و زود رفت 

مامان امیرحسین پای تلفن گفت: «انگار حیوونا میدونن تو چقدر دلت مهربونه و به تو پناه میارن.» نمی‌دانم! شاید اینطور باشد. هفته گذشته، یک شب، درحالی که داشتیم به چیل چیل و زغالچه غذا می‌دادیم، سایه یک سگ را در خانه مرجان اینا، دو خانه…

توده گرد و حاک دوباره وارد خوزستان شد - پایگاه چهارم شکاری
نوشته‌های خودم

خلاصه‌ای از دوران آتش بش 

نمی‌دانم چند روز شده که اینترنت قطع است. حدودا هشتاد روز. در این مدت، دوستم روژین از سر رفاقت به من کانفیگ رایگان داد تا بتوانم اتصال اندکی به اینترنت داشته باشم. در این مدت چه گذشته؟ از یکی از کارهایم بیکار شدم. آموزشگاه زبان…

نوشته‌های خودم

چیل چیل زایید! 

اوایل دی ماه ۱۴۰۴، چیل چیل خانم، گریه حیاطمان، خاستگاران زیادی داشت. یک شب آمده بود روی کولر دراز کشیده بود و ۳ – ۴ تا گربه نر هم پایین کولر تماشایش می‌کردند و منتظر نیم‌نگاهی از سمت چیل‌ چیل بودند. در بین آن گربه‌ها،…

نوشته‌های خودم

همه چیز متوقف شده 

همه چیز متوقف شده. همه چیز. کماکان اینترنت قطع است. بیش از دو ماه! شصت روز! کانفیگ‌های گیگی ۴۰۰ تومن، ۵۰۰ تومن ممکن اندک اتصالی به دنیای بیرون به تو بدهند، اما من هنوز نتوانستم آپدیت گوشی‌ام را دانلود کنم. آنقدر نمی‌ارزد. سرم را با…

نوشته‌های خودم

۴۴ روز است اینترنت نداریم! 

چقدر اینترنت نداشتن سخت است. مثلا می‌خواستم سرچ کنم «شماره تلفن مقبره عطار نیشابوری»، نمیشد. آچمز می‌شدم و رهایش می‌کردم. من از اول اسفند ۱۴۰۴ درآمد نداشتم، چون از نهم اسفند و با شروع جنگ ایران با امریکا اینترنت بین الملل قطع شده است. امروز،…

نوشته‌های خودم

هشت سال جنگ ساکنین پایگاه چهارم چه کردند؟ 

روز ۳۸ام جنگ، پنج بار پایگاه چهارم را زدند. هشت صبح، در منزل آقای عباسی بودیم که با صدای اولین انفجار از خواب پریدیم. همان جا، در رختخواب نشستیم و به صدای جنگنده‌ها گوش میدادیم. خیلی نزدیک بودند و انگار موشکی داشت به سمت زمین…

نوشته‌های خودم

آوارگان جنگ زده پایگاه چهارم 

از ترسو بودن بعضی‌ها، با آن عکس پروفایلشان در ایتا، همین بس که هنوز یک گلوله به سمت پایگاه چهارم شلیک نشده بود و یک ساعت از شروع جنگ نگذشته بود که دُمشان را گذاشتند روی کولشان و از دزفول رفتند! آقا! شاید فردایش جنگ…

نوشته‌های خودم

باز هم جنگ شد! 

یازده اسفند ۱۴۰۴ ساعت حدود ۱۰ صبح بود. ما باشگاه بودیم که یک خانمی بلند گفت: «پایگاه را زدن». من سکوت بودم. آن روز مدارس بعضی از شهرهای خوزستان از جمله دزفول، تعطیل بود. می‌گفتند هوا آلوده است. برای همین بیشتر خانم‌ها در هول و…

نوشته‌های خودم

مامان عزیز رفت 

مامان عزیز (با سکون روی ن)، مادر مادرم بود. و خب چون مادر من معلم و شاغل بود، خیلی وقت‌ها لای دست و پای مامان عزیز بزرگ شدیم. البته بیشتر داداشم؛ مسئولیت من با تنها خاله‌ام بود. اما اوج ارتباط و وابستگی من با مامان…

پناهگاهی که پناهی نبود
نوشته‌های خودم

جنگ و پناهگاهی که پناهی نبود 

بیست و چند خرداد ۱۴۰۴ اسرائیل به ایران حمله کرد و جنگ ۱۲ روزه شروع شد. با صدای زنگ تلفن میلاد در ساعت ۴ صبح جمعه. از همان صبح جمعه، کم‌کم آدم‌های پایگاه، خانواده‌های دزفولی، اندیمشکی و خرم آبادی که کسانی را در این اطراف…

پایگاه چهارم در یک روز گرد و خاکی
نوشته‌های خودم

آخرالزمان در خوزستان و دهان باد کرده چیل چیل 

قبلاها، آن زمان که هنوز در تهران بودم، می‌شنیدم که می‌گویند «خوزستان هوا ندارد». همان تابستان اولی که آمدم دزفول، به چشم دیدم «خوزستان هوا ندارد» یعنی چه. همه چیز رنگ زرد و قهوه‌ای گرفته بود. روی همه چیز خاک نشسته بود. مجبور بودم برای…

نوشته‌های خودم

انگار از زندگی در پایگاه چهارم خسته شده‌ام 

گاهی اوقات احساسات دوگانه دیوانه‌‌ام می‌کند. یک بامم و دو هوا. هفتاد و دو ملت در پایگاه و تجربه زیسته‌ام در تهران؛ دوستانم، خانواده‌ام، همه چیز. خیلی چیزها را نمی‌فهمم. از بعضی چیزها می‌گذرم و بسیاری از چیزها روی مخم هست؛ به غایت روی مخم…